تبليغاتX
♥♥♥ زیر بال های غم ♥♥♥
♥♥♥ زیر بال های غم ♥♥♥
چه ساده تمام آرزو ها نقش بر آب می شوند... Its real love... thats U dont know about 
قالب وبلاگ

این نوشته مربوط به جمعه 29 اردیبهشته...

میام پیشت، بدو بدو... پرم از استرس، پرم از ترس ِ با حال بدتر دیدنت... از شوق دیدنت و ناراحت از دل هرزه ت و دروغات، دل شکسته از پنهان کاریت، از دل در گرو چند یار داشتنت، از همه کسم بودنت و هیچ کست نبودنم... قبل رسیدن به کنار پنجره اتاقت نم اشک گوشه ی چشممو پاک میکنم. میام جلو، مامان و خواهرت ندا و خاله ت اونجان، مامانت از دور میاد به استقبالم... چقدر عجیب، کاش همیشه اینطور بود که احساس خر پنداشته شدن نمیکردم... میاد بوسم میکنه و گله که چرا این دو سه روز نیومدی، سخت جلو خودمو میگیرم.. عکس العملم؟ یه لبخند کجکی و یه دلیل کجکی تر از اون..

با بقیه سلام علیک میکنم و میام که ببینمت... اولین چیزی که می بینم یه صورت سفید و صورتی که تازه پوست در آورده.. نگات اون سمت اتاقه و منو نمی بینی.. داری با یکی تلفنی حرف میزنی، با رحیم، هم اتاقیت سلام و احوال پرسی میکنم، هه... گاهی حس میکنم دلم واسه اون بیشتر میسوزه حتی... دلم پره ازت خووو... بهش میگم صدات کنه، میگم یه دقیقه صبر کن... گردنتو نمیتونی کج کنی، یا حداقل این طور میگی به رحیم که بگه به من... میرم اون سمت پنجره، یه نگاه زیر چشمی و یه تکون نا محسوس سرت... جواب سلاممو گرفتم... اما دلیل اینو نمیفهمم که چرا روتو اونور کردی؟؟ نگاهتم ازم میگیری؟ من مگه واسه خانواده ت اومدم؟ مگه واسه رحیم اومدم که حتی نگامم نمیکنی...
نم اشکه برگشت، از رو نمیرم، نگات میکنم... یواشکی نگام میکنی و میبینی که پای پنجره خشک شدم... یه چیزی تو چشماته.. برای اولین بار نمیفهمم چی داره میگه چشمات، مگه میشه؟ دلتنگی نیست.. عشقم نیست.. خوشحال نشدی از دیدنم، فهمیدم. بعد یه ساعت دوستت میاد، نمیشناسمش... فکر کنم حسن ِ.. شاید هم یکی دیگه... چشمات برق میزنه، از جات بلند میشی و میای پای پنجره.. منم پای پنجره م هنوز.. چسبیدم اونجا.. اما منو نمی بینی، دوستتو می بینی و باهاش حرف میزنی و حتی یه کم گریه میکنی و بازم حتی نگام نمیکنی.. چشماتم خیانت کار شدن.. مثل دلت.. حالا به جای خودت خانوادت سعی میکنن تحویلم میگیرن، دروغکی.. فاطمه تون خواب دیده که ما عروسی کردیم.. زهی خیال باطل!! خاله ت هم که رفته تو خونه چقدرررررر از مهربونی های من تعریف کرده.. خواهرت میگه بعد این که خوب شد سریع واسش زن میگیریم!! بعد هم تعریف میکنه که داشته با پسر خاله ش حسین تیکه مینداخته که چرا میخواستی مخ زن داداشمو بزنی!!! آخه میدونی که، حسین چندبار تاحالا خواسته این کارو بکنه!! چند روز پیشم بهم زنگ زد که : آآآآی بیا برسونمت بیمارستان!! آخ منم حالشو گرفتم!!! زن داداش ندا جون هم شدیم!! دختر خالتم که فقط اومده بود عروس خاله رو ببینه (به قول آبجیت!!).. آره دیگه، من فهمیدم قضیه رو، ماست مالی لازمید شدید!! فقط نمیفهمم من که اینقد خوب و مهربون و گل و عروس شکوهنده ها و ایناا هستم، چرا بهمن پارسال کسی به ت.. شم حسابم نمیکرد؟ عروس گلتون معصومه جونه، نه من... من همون چسب زخمَم..
با پسر داییم اومده بودم، نشسته اون سمت بیمارستان، میرم پیشش، نگاه های سنگین خانواده ی حسین رو حس میکنم، نمیشناسنش خب.. میرم پیشش می شینم و باهاش حرف میزنم.. قبلنا میرفتم تو جمع خانوادشون، اما الان دیگه نمیتونم تحملشون کنم.. یکی یکی میان به بهانه ی آب خوردن یه سرک میکشن و میرن.. خوشم میاد لجشونو در آرم.. میرم پیششون، معرفیش نمیکنم پسر داییمو، همه منتظرن انگار.. منم انگار نه انگار.. میرم پای پنجره.. بازم نگام نمیکنی.. به درک، باز رفتم پیش پسر داییم!!! آخ حال میده سوزوندن این جماعت، آی حال میده! فک کنم تا امروز به تو هم گفتن که با یه نفر اومده بودم، تو هم که عمرا باور نکنی اون یه نفر پسر داییم بوده!! لابد می فکری که همون بنده خدای دو سه ماه پیشه!!! هرجور راحتی فکر کن، دیگه مهم نیست..
خانوادتو کم کم دارم میشناسم، دیگه رسما سیزده به در راه انداختن اونجا.. از لنگه کفش پرت کردن واسه توت و افتادن کفش رو پشت بوم بیمارستان بگیر!! تا له شدنم!! توسط داییت واسه اومدن پیش تو برای چلوندن گوشات!! هه!! به تو رحم نکرد به من میخواد رحم کنه!!!
حسین پسر خاله ت، دیگه سلامم نکرد!! آخه دیدمش و محلش نذاشتم و با پسرداییم صحبت کردم!! اونم هنگ کرده بود که ایشون کی باشن!! محلم ندادی درست، میام چارشنبه پیشت.. منتظرم زود زود خوب شی.. تا زود زود راحت شم..

حرف زیاده از سیزده به در کردن خانواده ت، بذار تو حال خودشون باشن.. به من چه.. می دونی حسین؟؟ من . خر . نیستم. امیدوارم اومدنمو به حساب اسکل بودن و سیب زمینی بودنم نذارید...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 9:32 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

امروز به حسین زنگ زدم. باهاش صحبت کردم و وسط صحبت کردنم باهاش همه چی رو خراب کردم.. خراب اونجوری نه ها، اما بهش گفتم که میدونم. گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم از دهان یکی از اعضای عزیز خانواده ت در رفت.کلی اصرار کرد بگم، اما نگفتم.. گفت تو شرایطی نیستم بخوام بهت توضیح بدم.. منم گفتم اصلا توضیح نمیخوام که. باز یه کم باهاش حرف زدم، راجع به خودش، فهمیدم که خون بدنش خیلی کم شده بوده و دیشب بهش دو کیسه خون وصل کرده بودند.. میگه پاهامو سوراخ سوراخ کردن، الهی بمیرم واست حسین...

آخه دستاش همه ش باند پیچیه، جایی نیست که سرم و اینا رو بهش وصل کنن، همه ش به پاش وصله، پاهاشم کبود شده... الهی بمیرم واسش، به خدا دلم خونه از درد کشیدنش، الان که بهش گفتم من راحت شدم، اما حس اونو نمیدونم... شاید بدترش کردم، شایدم بی تفاوته مثل همیشه.. اما فردا میرم پیشش، با لبخند، مثل همیشه، فردا خرابکاری امروزمو از دلش در میارم... اگه جایی تو یافت آباد گل مصنوعی خوشگل دیدم واسش میگیرم، آخه فک نمیکنم بذارن گل طبیعی براش ببرم؛ تو بخش سوختگی همه چی ممنوعه..

حسین، نمیدونم آینده مون چی میشه، نمیدونم با هم می مونیم یا نه (به احتمال زیاد نه) اما نمیتونم انکار کنم که بخشیدنت هم محال نیست، اونم از طرف منی که شب و روزش تویی.. هر شبی که فرداش قراره ببینمت تا چند ثانیه قبل رسیدن به پنجره اتاقت، دلم تاپ توپ میکنه.. از استرس، از شوق دیدنت، از ترس این که نکنه باز درد داری میکشی... هر چی هستی، هر کی هستی، هر بلایی سرم آوردی، دلمو شکستی، بی محلی کردی، هر چی حسین، اما من مثل همیشه دوستت دارم... اگه برم هم با عشق میرم، چون نمیخوام زاپاس قلبت باشم؛ یگانه شاهزاده قلبمی، میخوام که واسه تو هم همین باشم، اما وقتی میدونم نیستم، پس میرم.. اما دوستت دارم..

    دلت قرصه که من هستم

            که دنیامو به تو بستم

                    که هر وقت مشکلی باشه

                             برای تو دم دستم

    ولی من چی کیو دارم

            که مثل خود من باشه

                    که هر وقت عشقو کم دارم

                             مثل معجزه پیدا شه

پ.ن : میدونی ؟ فهمیدم چیه مشکل ما دو تا... تو اونقدی که من دوستت دارم، منو دوست نداری.. همه دردم هم همینه...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 8:24 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم باز بشه بی یار بشه اون که اومد به خوابم

میرفت وآتش به دلم میزد نگاهش

میرفت وآتش به دلم میزد نگاهش

میرفت وآتش به دلم میزد نگاهش


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

آخه کی واسه تو مثل مـَنـِه؟


حال دو ماه پیشمو دارم، عین همون موقع ها....


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ شــادے ]
حرف دارم باهات. هوی با تو ام حسین؟ خودتو نزن به خواب. درد داری؟ دستات می سوزه؟ دل منم می سوزه حسین. واسه تو نه دیگه، تموم شد. اما دیگه بدون تموم شد. دلم واسه دردت میسوزه؛ اما دیگه نمیگم خدا چرا حسین؟ نمیگم حسینم، پاره تنم درد داره... میام پیشت، انگار قراره یه ماه مث یه مرهم باشم واسه زخمت. میدونی، بیشتر وظیفه س تا احساس. شاید وظیفه ای در حد یه چسب زخم روی بریدگی دست. که خون ریزی رو کمتر میکنه، که بهت کمک میکنه و جلو سوزش دستتو میگیره؛ اما آخرش جاش تو زباله دونیه، که آخر آخرشم میره تو یه کامیونی مث کامیون تو و بعد هم میره یه جا تخلیه میشه و تجزیه و تموم... منم در همین حد بودم برات و نمی دونستم و الان، نه الان، دیروز فهمیدم. فهمیدم که لبخندهای مادرت به من از سر محبتش نبود که اگه بود سه ماه پیش نمی بردتت خواستگاری معصومه خانم. که میدونه الان بودن من حالتو خوب میکنه میگه بیا همیشه، که اگه خوب شی باز میره خواستگاری یه آشغال دیگه لنگه خودت. خودخواهی ِ محضه که بگم واسه این سوختی که دلمو سوزونده بودی اما میگم. دروغ گفتی که نرفته بودی، که الکی گفته بودی میری زن بگیری و منم اونقدی دوستت داشتم که باور کردم، اما رفته بودی. من بخشیده بودمت، نمیدونستم حقیقتو. اگه می دونستم شاید هیچ وقت آشتی نمیکردم باهات، اگه می دونستم یار تعویضی زندگیتم هیچ وقت خودمو دوباره تو نقش اون چسب زخمه نمیذاشتم..
خدا جای حق نشسته. این روزا تو بزرگیش شک که نه، اما تعجب کرده بودم که حسین که اینقد پاک و مهربونه که دل نمیشکنه و همیشه به فقرا پول میده و کلا آدم بدی نیست، چرا اون باید اینطور بسوزه و درد بکشه؟؟ ازت پرسیده بودم که خوب جوابمو داده بودی خدا. نه فقط به من که به اون دختر هم بدی کردی که رفتی و دلشو امیدوار کردی و سر مهریه قبل نامزدی به هم زدی.. الان درد داری حسین؟ بمیرم واست. هنوزم طاقت درد کشیدنتو ندارم پسر. اما عبرت بگیر حسین جان. من که رفتم. دیگه هم بهت سر نمیزنم، تموم. خدا رو شکر فامیل هم زیاد داری و حوصله ت سر نمیره. دلتم واسه چسب زخم زندگیت تنگ نمیشه. اگرم تنگ شد بدون خودت انداختیش تو سطل آشغال.. بدون الان دیگه داره تجزیه میشه. ارگانیک هم بودم، زود به دل طبیعت برمیگردم!!!!!!
آقا حسین بچه ننه من، عشق من، هوس من، زندگی من، امیدوارم مامان و بابات زودتر یه ازدواج مصلحتی دیگه هم واست تدارک ببینن. من این بلا رو میذارم جای تلافی ای که باید میکردم. یه خدافظی می مونه که منتظرم خوب خوب شی تا نگی قیافم عوض شد و شادی رفت.. وقتی میرم که مث قبلت مغرور و بچه ننه و گــُــــــــه شده باشی...

موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ شــادے ]
چی کار کردی شـــــــــــاهــــــــیــــــــــــن؟ عین سگ می ترسم از آینده ت...
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

به زیر بال های غم برگشتم ... دیگه هم از زیرش بیرون نمیام...

حسین .. چراااااااا؟؟؟ کاش میشد بخشیدت


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین
حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:2 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

آخه من ِ لعنتی چی می فهمم از درد و ترسی که این هفته تحمل کردی...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

دوشنبه 18 اردیبهشت، یعنی روز قبل این که این اتفاق برای حسین بیفته باهاش رفته بودم نمایشگاه کتاب. هه! اگه می دونستم فرداش میخواد اینطوری شه طفلکم، اصلا ولش نمیکردم بره خونه! امروز رفتم پیشش، بازم شلوغ بود. از بس که عمه و خاله داره ماشالا!! به مادرش هم امروز گفتیم، به نظرم خوب کنار اومد، البته گریه زاری هاشو تو خونه کرده بوداااا، اما جلوی حسین خودشو نگه داشت. البته خدا رو شکر حسین خیلی خیلی خوب شده، ورم صورتش خوابیده، پوست های سوخته صورتشو کندن، گرچه میدونم درد داشت، اما حال عمومیش به نظر من خوب بود. وقتی شلوغ میشه، باید به همه توجه کنه با اون حالش، منم که پر توقع، همیشه عادت داشتم 100 درصد حواسش به من باشه!! اعصابم خرد میشه وقتی جلوشم و نگام نمیکنه... فردا هم نمیرم. یعنی قصد رفتن داشتما، اما خیلی از درسا عقب میفتم، بعد هم چون تا 6 و نیم کلاس داریم، نمیتونم ساعت 4 و نیم بعد ملاقات بیام خونه.. در عوض سه شنبه میرم پیشش، باز چهارشنبه و پنج شنبه باید برم زبانکده، جمعه به احتمال زیاد میرم پیشش و شنبه هم نمیتونم باز... ایشالا تا شنبه دیگه مرخصش میکنن.. دل طفلکم پوسید اون گوشه بیمارستان..
خب داشتم از نمایشگاه می گفتم، رفتیم نمایشگاه؛ منم ساندویچ کتلت برده بودم!! کلا از اونجایی که مامانم خیلی ساندویچاش خوشمزه اس (آخه همیشه قارچ و کاهو و کلی خرت و پرت میذاره!!!) و روز قبلش هم تو سلف دانشگاه سوسک دیده بودم، دلم نمیخواست بیرون غذا بگیریم. الهی فداش شم، کلا حوصله جاهای شلوغ رو نداره، می فهمیدم خسته شده اما هیچی نمیگه.. خدایی هم خیلی خسته ش نکردم.. فقط انتشاراتی رو رفتیم که کتاب ازشون میخواستم، مثل شانی (واسه کتاب شعر سیامک عباسی، خوشبختیت آرزومه) افق (کتاباشو خیلی دوست دارم، مخصوصا سری عاشقانه و کلاسیکش، اما فعلا ازش چیزی نخریدم) ققنوس (رفتم کتابای عباس معروفی رو بگیرم، اما گفتن فروشش تو نمایشگاه ممنوعه) کتاب خورشید (کلا سری کتاب های ایتالیایی و آلمانی و امریکایی داره، من دو ساله زدم تو کار ایتالیایی، امسال هم وسوسه گراتزیا دلددا رو خریدم. طرح داستان خوبه ها، اما زیاد ادبیش کرده، من خودم خیلی خوشم نیومد!!) نیلوفر (طاعون آلبرکامو رو خریدم، بعد از خوندن کتاب کوری، دنبال یه کتاب بودم که تم اصلیش مث کوری باشه.. فروشنده ش گفت طاعون از کوری هم بهتره، امیدوارم) بعد هم از نشر روزگار کتاب بینایی ژوزه ساراماگو رو گرفتم که میگن ادامه کوریه، در کل عاشق کوری می باشم!!!!!
وای که چقد این حسین دیوونه خندوند منو! همش ادای منو در میاورد، اصلا خیلی خوب بود اون روز.. بدون دلخوری، بدون جر و بحث، فقط خوش گذروندیم، اما فرداش از دماغ جفتمون در اومد...
بهت نگفتم حسین که چندشبه همش کابوس می بینم، شاید باورت نشه، اما کابوس اون لحظه ای رو می بینم که تو ماشین گیر افتاده بودی.. یا کابوس روز اولی که تو بیمارستان دیدمت... خدا روشکر همه ی این روزای بد داره تموم میشه و تو هم مثل اولت میشی... حداقل دردت کمتر شده، همین جای شکر داره...
لحظه ی آخری که با هم بودیم، جایی بود که دقیقا کنار پایانه تاکسی میدون آزادی نگه داشتی که طالبی بخوریم!!! عاشقتم، هنوزم از اونجا رد میشم خودمونو می بینم؛ دو تا دیوونه که دارن تو اون شلوغی، بی خیال همه دنیا طالبی میذارن دهان همدیگه!!!! اصلا این عطر طالبی تو همه چهار سال دوستیمون پیچیده؛ یادته بعضی صبح ها با هم قرار داشتیم؟ مثلا ساعت 6 صبح!!! می رفتیم آب طالبی از یه جا گیر می آوردیم و با کیک نارگیلی ای چیزی میزدیم به بدن... گریه

نمی تونم بنویسم دیگه... خاطرات خفه م کرد... دوستت دارم حسین جان

+ خوشحالم که خوابمو دیدی... خیلی خوشحالم



موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

امروز عملت کردند. دستاتو. دستای مهربونتو. دستایی که هزاران بار بهشون بوسه زدم. دستایی که هزاران بار نوازشم کردند. اون روز دیدم دستاتو. دیدم که چی کارشون کردی؟ که چقدر ورم داشتن و هر انگشتت سه برابر شده بود. دیدم و خندیدم و گفتم حسین جونم نگران نباش، زودی خوب ِ خوب میشن. گفتی تازه تاول هاش ترکیده اینقدری شده، وگرنه ورم بیشتری داشت. الهی بمیرم برات که شکایت میکردی که اون روز که برده بودنت حمام، اونی که شسته بودتت حسابی بی حالت کرده. که حتی باند ها رو خیس نکرده بوده که دردت نیاد. که همینجوری شامپوی غلیظ رو می ریخته رو پوست نداشته ت. کاش می مردم و نمی دیدمت که درد بکشی.

حسین من دلم واست نمیسوزه، این دل سوختن و ترحم نیست. من درد میکشم وقتی درد داری. حسین دوباره معده دردم برگشته، پاهام بدتر از قبل درد دارن و گز گز میکنن، اما خوشحالم. خوشحالم که درد دارم. خوشحالم که حالم بده. نمیخوام وقتی تو حالت خوب نیست من خوب باشم. اگه خوب بودم لجم می گرفت.

حسین همش دلم میخواد واست خوراکیای خوشمزه بیارم. بعد همه میگن که واست هیچی جز سوپ خوب نیست. بعد من فکر میکنم و می بینم آره، هرچیزی بیارم ادویه داره و پوستتو آتیش میزنه...

حسین سیما گفت که پوستای سوخته صورتتو کندن. حسین چرا فک کردی من اینقدر طاقت دارم که این روزا رو تاب بیارم؟ تو قلبمی، پوست قلبمو کندن.. درد داره به خدا... گریه

+ حسین نوشت: حسین هیچ وقت تا این اندازه مطمئن نبودم برای عوض کردن اسم وبلاگ... تا تو هستی و نفس میکشی و من رو زیر پر و بالت، هرچند سوخته، گرفتی، من غمی ندارم...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 6:22 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

تو اونجا، تک و تنها تو اتاق عمل، بیهوش...

من اینجا، تک و تنها پای کامپیوتر، بی هوش...


تو اونجا، درد داری، دستات درد میکنه، می سوزه، صورتت می سوزه، دلت می سوزه...

من اینجا، درد دارم، چشمام درد میکنه، چشمام خیسه، می سوزه، دلم می سوزه...


تو اونجا، بدون این که بتونی حتی گوشی دست بگیری و بهم زنگ بزنی، بهم فکر میکنی...

من اینجا، بدون این که بتونم شمارتو بگیرم و صداتو بشنوم و  صدات کنم حسینم، بهت فکر میکنم...


تو اونجا، بعد از عملت بیهوش و بی حال میفتی رو تختت و وقتی بیدار شی از پشت پنجره جای خالی دیروز منو نگاه میکنی...

من اینجا، بعد از کلاسم، زار خواهم زد که نتونستم امروز برق چشماتو ببینم و عکساتو نگاه میکنم...


تو اونجا، بیمارستان... من اینجا، خونه... دوریم اما ... دلامون خیلی نزدیکه...

حسین هنوز مثل اون روز دستم رو قلبته. حسش میکنی؟؟ می میرم برات...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ شــادے ]
سلام حسین عزیزم. بارون میاد و من پشت پنجره دارم بهت فکر میکنم و باز هم بغضم گرفته... خسته شدم امروز، نه از 9 ساعت تمام سرپا بودنم، نه از دیدن چشمای خیست، حسین خسته م از حالی کردن به این جمعیت که نیان جلو روت یه سلام بدن و بزنن زیر گریه... من نمیفهمم گریه واسه چی؟ ناراحتی واسه چی؟

گریه واسه معجزه خدا که هنوز زنده ای؟ گریه واسه دست خدا که اومد و پنجره رو قبل استارت زدنت باز کرد؟؟ حسین خدا باز تو رو بهمون، اصلا بقیه به من چه، باز تو رو به "من" داد... هرچی میخوای بگو، اما حسین تو دیگه واسم معجزه خدایی...

حسین دیروز که اومدم تو اتاق پیشت و "خودم" از خواب بیدارت کردم و بهت سوپ و آب میوه دادم به وضوح حال خوب خودمو و خودتو دیدم. وااااااای حسین چطور می تونستم باهات دعوا کنم، قهر کنم، چرا تا به حال به چشمات فکر نمیکردم؟ چرا از چشمات خجالت نمیکشیدم؟؟ حسین جونم الان اگه صداتو نشنوم و رفتارتو نبینم، فقط چشمات بهم ثابت میکنن که تو خود حسینی... خدا رو شکر خیلی باز بهتر شدی... حسین میدونی کدوم حرفت دیروز آزارم داد؟ توی دیوونه به من، به خانمت، میگی: شادی نکنه زشت شم ازم بدت بیاد؟؟ باید چی میگفتم آخه؟؟ من از تو بدم بیاد؟ هه!! مگه میشه؟!!

حسین دیروز یادته به جای این که 5 دقیقه ای برم بیرون، 45 دقیقه پیشت بودم و پرستاره هم هیچی نمیگفت؟؟ ببین اونم فهمیده بود که چقد دوستت دارم و مواظبتم... یادمه چهار بار بوست کردم و یه بار بوسم کردی!!! یعنی چی؟! یعنی به رسم اون اوایل میشمارم بوسه هامونو، یعنی همه چی از اول شروع شد... خدا تو رو باز بهم هدیه کرد، منم این بار قدر این هدیه رو میدونم. اما خب دلیل نمیشه که طلب هامو ازت نگیرما!! سه تا بوس تا الان بدهکاری! من دو بار سرتو بوس کردم ( کچل هم کرده بودی، حسابی چسبید! ) و دو بار از روی باند دستتو... آهان!! نخیر من پنج بار بوست کردم! الان یادم اومد، همون جایی رو که خیلی دوست دارم!! (الان همه موندن کجا رو میگم! ملت منحرف!!) حسین منتظرم خوب شی و جبران کنی این سه چار تا بوسو!

حسین جونم، امروز با مامانم اومدم بیمارستان، از کنارت رد شدم انگار، اما من حواسم به اون اتاق بود و ندیدمت، اما مامانم دیدت و نشناخت... الهی فدات شم که انقد عوض شدی... اما من خوب میشناسمت، من دلمو، قلبمو خوب میشناسم، ساعت 12 اینا اومدم دم اتاقت و دیدمت، بعد رفتم رو چمنای روبروی اتاقت تکیه دادم به درخته و تو هم دراز کشیدی... بعد چند دقیقه باز هم بلند شدی و من از دور برق اون چشمارو دیدم، به خدا دیدم حسین، دور از همه تعارف ها، بعد هم که باز بدو بدو اومدم پیشت...

حسین، امروز خیلی شلوغ بود، حوصله مو سر بردن این همه همسایه و دوست و آشنا، حوصله تو هم سر رفت؟!!!!! من بیمارستان بودم حتی یه نفر هم نیومد پیشم، ماشالا بس که فامیل داریم!! دل من اون موقع اونطوری گرفت و امروز از شلوغی زیاد حوصله م سر رفت!!

حسین یه تذکر واسه بار آخر... از سلاح چشمات استفاده نکن، من طاقت دیدن اشکی شدنشونو ندارم، نکن... طاقت این که حتی نتونی اشکاتو پاک کنی رو ندارم... بفهم اینو...

حسین زود خوب شو، از این تز ها هم هی نده که هرکی دیگه بود می رفت و پشت سرشو نگاه نمیکرد، اینو بدون کسی که بدونه تو یه هفته دیگه باز مثل اولش خوشگل و شادی کش میشی، همچی میره چادر میاره جلو اتاقت اتراق میکنه!! بی شوخی، من دوستت دارم، پس اذیتم نکن با این حرفا...
ددددددددددددددددددد
ووووووووووووووووووووووو
س س س س س  س
ت ت ت ت ت ت ت ت ت

ددددددددددددددددددد
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ررررررررررررررررررررررررررررر
م م م م م م م م م م م

ع ع ع ع ع ع ع ع ع ع
ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز
ی ی ی ی ی ی ی ی
ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز
م م م م م م م م م م

موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ شــادے ]

- سلام عشقم
- (با صدایی بغض آلود) سلام شادی... بدبخت شدم...
- حسین چی شده قربونت برم؟ چرا گریه میکنی..؟
.
.
.
- حسین، جون شادی حرف بزن، چی شده؟
- شادی تو ماشین بودم ماشین منفجر شد...
- یا ابوالفضل... یعنی چی منفجر شد حسین؟؟ کجایی الان؟ خوبی؟
- شادی نشستم تو ماشین یهو آتیش گر گرفت... در ها هم قفل شده بودن... از پنجره به زور خودمو انداختم بیرون...
- حسین خوبی الان؟ بیمارستانی؟ الهی بمیرم برات...
- آره دوستم آوردم بیمارستان... دستام خیلی سوخته، میگن صورتم فقط ملتهب شده، آخه پماد اینا هم به صورتم نزدن...
- الهی بمیرم، امشب بستری میشی؟ من فردا میام ملاقاتت..
- باشه، مرسی.. می بینمت، فعلا نمیتونم صحبت کنم، گوشی رو هم یکی دیگه نگه داشته...
- باشه گلم.. می بوسمت، بای


امروز تو بیمارستان، موقع ملاقات، من و سیما و ندا (خواهرای حسین)، به دلیل این که حسینم تو ICU بود از پشت شیشه رفتیم که ببینیمش...

نشناختمت حسین... نشناختمت... چیکار کردی با خودت لامصب؟؟ چقد باید می دیدمت و لبخند می زدم؟ چقد باید گریه های خواهرات، پدرت، پسر عمه هات و حتی عمه هاتو دلداری می دادم؟؟
گریه های خفه منو کی مرهم شد؟؟ کی فهمید وقتی همش داشتم از پشت شیشه واست بوس می فرستادم و باهات حرف میزدم داشتم جون میدادم؟ داشتم می مردم داری درد میکشی... داشتم نفس نفس می زدم از اونجوری ورم کرده دیدنت... داشتم پر پر میزدم، اما کجا رو داشتم برم گریه کنم؟ تو که همش چشم دوخته بودی به من... منی که زل زده بودم تو چشمات...
حسین برای اولین بار امروز چشمامم بهت دروغ گفتن... دروغ گفتن که ناراحت نیستن... حسین می دونی بزرگترین ترسم چیه؟؟ اینه که فک کنی این اتفاق باعث شه دیگه دوستت نداشته باشم...
حسینم نمیذارم روزی اینارو بخونی، فعلا که نمیتونی گوشی بگیری دستت که بیای وبلاگم و بخونی، وقتی هم که دستات ایشالا خوب خوب شدن من اینارو پاک میکنم... حسین خیلی غصه دارم از اینطور بودنت... خیلی داغونم از درد کشیدنت.. وقتی دستاتو فوت میکردی جونمو میگرفتی... خیلی درد میکشی عزیزم؟؟ الهی فدات شم... کاش می مردم اما نمی دیدمت این طوری...
حسین باورم نمیشه دیشب اونقد هی میخواستی آرومم کنی... باورم نمیشه که درد رو به روی خودت نیاری... که صبح برده باشنت حموم و تمام بدنتو کیسه کشیده باشن که پوستا نمونه و تو باز هم بهم لبخند بزنی و بوس بفرستی و هی بگی عزیزمی، قربونت برم...
حسین دوستت دارم، این چند روزه همش میام بیمارستان.. تنهات نمی ذارم به خدا... حسین دوستت دارم...


+ خدا... حسینمو از تو دارم... که از پنجره ماشین که خیلی کم باز بود تونسته بپره بیرون... خدایا... متشکرم... خدا اگه حسینمو ازم میگرفتی چه خاکی باید میریختم سرم؟؟؟؟ خدا من که تنها دلدارم اونه، من که وقتی اون نیست کسی رو ندارم باهاش حتی درد و دل کنم... خدا حواست بهمون باشه لطفا... مرسی از لطف خیلی بزرگت...


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 9:1 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

دیگه این جا نمی نویسم... 


[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 4:18 بعد از ظهر ] [ شــادے ]
Adieu Mon Pays

J'ai quitté mon pays, j'ai quitté ma maison
Ma vie, ma triste vie se traîne sans raison
J'ai quitté mon soleil, j'ai quitté ma mer bleue
Leurs souvenirs se réveillent, bien après mon adieu
Soleil, soleil de mon pays perdu
La ville blanche que j'aimais, des filles que j'ai jadis connues
J'ai quitté une amie, je vois encore ses yeux
Ses yeus mouillés de pluie, de la pluie de l'adieu
Je revois son sourire, si près de mon visage
Il faisait resplendir les soirées de mon village
Mais du bord du bateau, qui m'éloignait du quai
Une chaine dans l'eau a claqué comme un fouet
J'ai longtemps regardé ses yeux bleus qui fouillent
La mer les a noyés dans le flot du regret
به شدت آهنگ زیباییه، پیشنهاد میکنم دانلودش کنید؛ حتی اگه فرانسوی بلد نیستید!!!!

موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه، متن آهنگ های عاشقانه، شعر فرانسوی
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 7:45 بعد از ظهر ] [ شــادے ]
بعد از خوندن وب سایت هایی مثل نو عروس و خانم گل و اینا، به شدت رفتم تو فاز خونه داری! دوست دارم غذاهای خوشمزه درست کنم، کاردستی های تزئینی واسه خونه درست کنم، کیک و دسر و نوشیدنی های جدید به همسرم بدم، براش بافتنی ببافم، واسه خونه رومیزی و پادری و اینا درست کنم...

بعد هم زودی 15 شهریور شه، این کیک رو واسه حسین درست کنم!!!



موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه
[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 3:39 قبل از ظهر ] [ شــادے ]
Ouvrir son cœur à tous les vents qui passent,
Et, qu'un matin, tous les chagrins s'effacent

Et c'est une vingtaine d'années que j'attends ce matin-là…
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 4:51 قبل از ظهر ] [ شــادے ]
پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر، خوشبختانه باران ارث پدری کسی نیست..


حسین پناهی

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ شــادے ]

به شکوه گفتم برم ز دل / یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از / خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی / حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله منی / ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری / گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم / گرم برود آشنای دلم

به جز ره او نه راه دگر/ دگر نکنم خطای دگر

به شکوه گفتم برم ز دل / یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از / خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی / حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله منی / ساغر وفا از چه بشکنی؟


خیلی قشنگ بود... از اینجا دانلودش کنید : شکوه، از محسن نامجو


موضوعات مرتبط: خاطرات عاشقانه، شعر های عاشقانه، متن آهنگ های عاشقانه
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 2:36 قبل از ظهر ] [ شــادے ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نیستش

نمی دونم کجاست

چه می کنه

ولی می دونم که ندارمش

هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم

نه

نمی خواستم که تورو ، تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم :

هنوزم دوستت دارم .

آخه تو حول و ولای پریشونیه تورو نداشتن

تو گیرو داره : " ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! "

ای بی مروت !

دیگه دلی می مونه ؟

که جورِ دله کبوتر بتپه

که با شما از جونه زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زندس ؟

اگه صدا صدای منه

نفس ، اگه نفس ِ تو

بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل

دله و این دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
امکانات وب